!خــــــــــوابِ بـــــــــــیــــــداری
دست نوشته های من
و در این سرما باز به یادت بودم و در این سرما که جز با وجود نازنینت گرما نمی یابد من همچنان فکر واژگان بودم من به فکر لب گشودن بودم من به فکر همصدایی بودم رو به آسمان تیره چشم را گشودم به ماه نگریستم یاد چهر ماه تو افتاد به ذهنم من نفس هایم هم حکایت ز تو دارد ولی افسوس که دگر بار واژگان یخ بستند روی لبانم و باز چشم را بستم و صدای قطره های آب شدن این یخ که به روی واژگانم نشسته را شنیدم. صورت زیبای تو روشن کرد ذهن خاموش مرا یاد زیبای تو روشن کرد من از این راه زیبا به چشمانت پل می زنم من به این امید نفس ها زده ام که دگر بار تو را می بینم من خواستم لب به سخن بگشایم اما،واژگان ز من دور شدند من ز ترس اینکه از چشمانم بخوانی واژگان خاموش مرا چشمانم را بستم واز این چشم بستن به کجا ها رفتم من به باغ ملکوت رفتم و دیدم درخت واژگان را میوه واژه را چیدم رفتم و رفتم من به میهمانی زمان رسیدم ولی افسوس که چه دیر رسیدم من به سفره ی ایشان رسیدم اما سفره ی زمان خالی ز لحظه بود و من از آنجا رفتم به رودخانه یقیین رسیدم جرعه ای آب یقیین را نوشیدم و از آنجا رفتم من به بالای سر آبادی عشق رسیدم عشق را برداشتم توشه راه خود کردم و از آنجا رفتم تا لحظه را بیابم من کجا ها رفتم ولی افسوس که لحظه را نیافتم چشمانم را که باز کردم تو نبودی افسوس ! در این تنگ غروب بنشینم لب حوض و چنان زار بگریم که ز اشکم حوض تنهایی من لبریز شود و دلم می خواهد آنچنان فریاد بزنم که صدایم را بشنوی آه ! به چه سادگی از من گذشتی دست های سردم را می سایم تا اندکی از سردیش کاسته شود لیک این سردی گرما نمی یابد جز به دستان تو غروب دیگر رنگ به رخسار ندارد به حوض می نگرم چهره خود را می بینم من به مانند غروب رنگی به رخسار ندارم و قلم من هم دگر رنگی ندارد وای از این بی رنگی ها فریاد از روزگار و قلم بنویس بنویس که چرا اندوهگینم بنویس رنجی که می کشم از این قفس و نگاهی بر من کن ای آشنا و به من نیک بنگر من از نگاه نا کردن ها می ترسم واز این شب که خاموش است می ترسم. نگاهی بر من کن روزگارم را ببین آن غم تو لحظه ها بر ذهن من جاری شد چون به ناچار از غمت دوری گزیدم پس دگر از یاد تو غفلت گزیدم چون زیادت غافل شدم دیگر بریدم آنچنان حسرت و افسوس ماند به جانم وچنان به کنج حسرت دویدم که سریع به غم ها رسیدم وچنان غمناک شدند روزهایم که دگر من تو را هیچ ندیدم چنان سرگرم این غم غمناک بودم به سر ِ مقصد تو من نرسیدم من نه دیدم ، نه شنیدم ز تو هیچ نگاهی و صدایی که اگر راهی بر می گزیدم به نگاهت می رسیدم گاهی به تو می رسیدم ولی افسوس که خاموشی بر می گزیدم من دراین کنج چه غم ها دیدم من چه غم ها دیدم وچه غم ها دیدم از دوریت. چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاهت آن قدر غمگین است؟ چرا لبخند هایت آنقدر بی رنگ است؟ اما افسوس هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره آری با تو هستم با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است ؟ offline message بودش وقتی که از روی پشت بام کوتاه خانه می پریدم به بلندای اوج زمان یادم آمد که چیزهایی نمی دانم خوب دانستم که چیزهایی را که باید بدانم ، نمی دانم فهمیدم که نمی دانم چرا گاهی یک صدایی در جهان ما به سکوتی سهمگین می گراید یا که ما تا به کِی باید از پس این خود فریبی خود را بستاییم یادم آمد که هنوز در گوشه ای از قصه یک کلاغی به خانه نرسید من کلاغ را دیدم در تلاش ناگهان نا امیدی وجودش را گرفت سیاه شد به وجود خود نگاهی کرد و از عرش زمان به فرش زمین افتاد یادم آمد که نمی دانم فرق عرش و فرش را یادم آمد که نمی دانم چرا من به تو می نگرم یادم آمد که نمی دانم در کجا باید پرده ها را به آتش بکشم در کجا باید دروغ را بد بدانم یادم آمد که نمی دانم هنوز مصلحت را در کجای این دروغ بگنجانم یادم آمد که نمی دانم چرا آدمی در نگاهش چیز هایی را پست یا گرامی می شمارد یادم آمد که می دانم در نگاه ما چیزها معنا می یابد یادم امد که هنوز راز دل را با تو نگفتم کاش یادم نمی آمد که هنوز ثانیه ها در گذرند کاش در این سقف آسمان دل خود باز تو را می دیدم ... تو کجا هستی که تو را گم کرده ام آه ، تو ز من یادی نداری فریاد که سخن دل را باید گفت پرده ها را سوزاند رازی در دل نگذاشت دل دگر پوسید پشت پرده ها عشق باید حرف اول ، حرف آخر باشد راز دل رسوا می کند افشایش گویند برای عاشقی ، رسوایی لازم است مرد عاشق رسواست رسوایی اول عاشقیست در ره تو همه چیز را باید گذاشت باز هم تو در ذهن من هستی ثانیه به ثانیه لحظه به لحظه ثانیه ها چه عاشق می کند دل را راه را باید پیمود هر چه دارم می گذارم در ره تو تو را در راه عشق ، در کوچه عشق باید یافت سخن دل را گفت پرده ها را سوزاند و راحت شد در ره عشق همه چیز سهل است ممکن است آری آری ممکن است. روزگار هم بر وقف مرادم نیست غم ، تمام دار وندار مرا ز یادم برد دین و آیین مرا آتش زد دل من دیگر هوای تو را هم ندارد چو سفر کردی، با تو دگر عزم سفر هیچ ندارد من ز خواب غفلتم بر خاستم و تو را غرق در این بند مصائب دیدم دیگر در نظر من هیچ چیز بویی از راستی ندارد بگذار اندک در خود بمیرم شاید زندگی جدیدی در پی من باشد شاید اندیشه من از قفس قاعده می رنجد بگذار اندیشه ام را به پرواز در آورم غم هایم کم نیست من دلم می خواهد غم هایم را برهانم غم هایم را دگر با خود به هیچ جا نبرم زندگیم کمی آزادی ز غم می خواهد من دلم می خواهد آنقدر آزاد باشم که دگر باد هم پا به پای من نیاندیشد پا به پای من نیاد و مرا غم ، در روشنی دل تنها گذارد آنقدر آزاد باشم که دگر باد هم در نگاه من محبوس باشد. در پس این غم که تو دگر نیستی روزهایم شب شد شب دگر روز نشد کاش می شد رنگ شب را تغییر داد و تو را در پس آن پیدا کرد سکوت در شب من جاریست صدای جریان سکوت را می شنوم شب، در انتظار چیست؟ شاید در انتظار صبحی که نمی آید ای ماه تو کجا هستی سو سوی امیدم تو کجا هستی تو مگر تاب نبرد با ابر سیاه را نداری وای این شب چقدر تاریک است.
تا به حال با چشم باز خوابیده ای؟ دربیداری هیچ خوابی دیده ای؟
تو هم خواب بیداری دیده ای؟
نگو که : من بیدارم
من، خواب بیداری تو را می بینم
تو در این بند خوابیده ای
کاش می شد که در بند آزاد بودیم
بیداریه تو خواب بند را می هراساند
اما افسوس که تو خوابی
کاش می دانستی که خوابی
اینگونه شاید، شاید اندکی کوشش برای
بیداری می کردی
تو که با چشمان باز خوابیده ای
بیداریت خواب است
چگونه بر می خیزی؟
وقتی نمی دانی که خوابی؟
شب ظلمت زده ی من را
حال و روزم را بی تو ببین
تو اگر نیستی ، یاد تو هست
تو اگر نیستی ، غم دوری تو هست
تو اگر در کنارم نیستی ، افسوس هایی هست
به صدای فریاد قلم من گوش کن
رازم را می شنوی ؟
گوش کن ، خواهی شنید
ساعت را نگاه کن
چه خسته می دود
مثل یک تشنه در بیابان می دود
خورشید امروز نیامد
ماه هم به خواب رفته
دلم از روزهای بی ثمر گرفته
هیچ به خاطر ندارم در کجا هستم
تو اگر خورشید را دیدی
بیدارش کن
و بگویش ، به طرف ما هم بیاید
تو اگر لحظه ها را دیدی
بگویش ، که من امروز فرصتی می خواهم
تا راز دل را به تو بگویم
تو بیا امشب از این راه با من گذر کن
تا به آن کنج زیبای خموشی برسیم
تو بیا در دل من یک شمع روشن کن
که آتش آن به قلبم افتد
که از عشق تو ، چون آن شمع زره زره
آب شوم.
| Design By : سینا |


