تبليغاتX
خـــــــوابِ بـــــیــــداری !

خـــــــوابِ بـــــیــــداری !

دست نوشته های من







سلام

بعد از مدت ها بالاخره قسمت شد تا وبلاگ رو به روز کنم و منتظر نظرات خوب و سازنده تون می مونم


نگذار هی دروغ بگویم که بهترم

دارم به جای برد فقط باخت می برم


در دست هات یک چمدانست و باز با -

کابوس تلخ رفتنت از خواب می پرم


دیگر برام سوژه ی شعری نمانده ست

بانو از آنچه فکر کنی بی غزل ترم


امسال من عجیب ترین سال ممکن است

توی بهار زرد شده برگ دفترم


من را ورق نزن به زمستان نمی رسی 

بعد از تو سال هاست گرفتار آذرم


اینجا جهنم است بدون تو ، بیخودی

دنبال یک درخت پر از سیب دیگرم


مویش سپید شد غزلم تا بیایی و

کاری کنی برای غزل های آخرم

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/21ساعت 22:59 توسط سینا جهانی|

نه! خیابان ها را دوست ندارم

چرا در این ازدحام بی قافیه

در این شعر آمد و شد

تو ، توی یک مصرعش هم نیستی؟

هی ! نورت نقره فام

با تو ام ، حواست هست؟!

من تمام این شعر های زنده را گشته ام

نگاه کن ، رد پای من این ته سیگارها

نیستی تو ، توی یک مصرعش حتی،

من نشانت را بال می پرسم

عابران اما به من می خندند،

چیزی نمانده

ریه هایم شکل عکس ِ مرگ ِ روی پاکت سیگار را برداشته،

تو درست می گفتی:

امروز مجازاتِ سختِ اشتباهی ساده است 

شعر از : سینا

نوشته شده در سه شنبه 1390/04/28ساعت 0:49 توسط سینا جهانی|

مسافر

دیروز نام تو را بدون اما و اگر...

و امروز با هزار اما و اگر نام تو را روی قلبم می نگارم

و فردا ،

با هزار اما و اگر نام تو را محو می کنم

و فردا دوباره آن را می نگارم

و فردا ...

رسیدم به دیوانه شدن ساکم را کجا باید بگذارم ؟

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/19ساعت 23:44 توسط سینا جهانی|

حسین پناهی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/19ساعت 23:40 توسط سینا جهانی|

دیر آمدی موسی!

دوره ی اعجاز گذشته است،

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن که کمی بخندیم.



شعر از : شمس لنگرودی

نوشته شده در شنبه 1390/03/14ساعت 23:26 توسط سینا جهانی|

حقیقتا این روز ها خیلی ذهنم مشغوله نمی دونم می خواستم قبل شعر اینجا چی بنویسم یادم رفت  خلاصه این علت دیر به روز کردنم هستش بعد از قرنی هم بالاخره اومدم که یه شعر جدید بزارم این شعر سپید هستش بعد از چندین ماه شعر سپید گفتم علی ایحال اینجا گذاشتمش دیگه


لبخند هایت دارد می پوسد

تو باید می دانستی که من دست هایم از شکوه چمدان پًر است

تو باید حرف هایم را می دیدی

معشوقه! لبخدهایت، دارد می پوسد مواظب باش

راستی معشوقه قبل از رفتنم:

اگر دلت برای من تنگ شد

من هنوز روی صندلی جلوی کتابخانه

دارم با کتاب هایم درد دل می کنم

با عکس پشت جلد "حمید مصدق"

با عاشقانه های "مشیری"

با غزل های ناتمام "رهی"

با خودم...

چند قدم که آن طرفتر بروی

جلوی آینه دارم رویا هایم را شانه می کنم

راستی می دانستی این آینه گاهی دروغ می گوید؟

باور کن، من امتحان کرده ام

مثلا آن روز که جلویش بودم، تو را می دیدم

یا

گاهی پنجره ای را می بینم

که همیشه در اتاقم حضورش غایب بوده ...

معشوقه! من به تو گفته بودم مسافرم

چرا کاسه ی آب نیاوردی پس ؟

شعر از : سینا

نوشته شده در جمعه 1390/03/13ساعت 21:43 توسط سینا جهانی|


آخرين مطالب
» دارم به جای برد فقط باخت می برم . . .
» ازدحام بی قافیه
» طرح 2
» این بود زندگی . . .
» دیر آمدی موسی!
» لبخند هایت دارد می پوسد...